محكوم شدگان به نیستی

آنان که ادب را مهمتر از درد دل میدانند نخوانند

شاید ما به سرعت از بچگی هامون دور شدیم.
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

این متن زیبا رو از یک دوست خیلی خیلی عزیز گرفتم.

 

 ********

 

شاید ما به سرعت از بچگی هامون دور شدیم.

کوچیک که بودیم، دلهای بزرگی داشتیم،

حالا که بزرگیم چه دلهای کوچیکی،

کاش دلهامون به بزرگی بچه گی بود، کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم،

 « چرا کلام را به صدا گفتن »

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود، کاش قلبها در چهره بود،

حالا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و ما به همین سکوت دل خوش کردیم،

اما یک سکوت پر بهتر از یک فریاد تو خالیه،

سکوتی که یک نفر بفهمه، بهتر از هزار فریادیه که یک نفر هم نفهمه،

 سکوتی که سرشار از ناگفته هاست، ناگفته هایی که گفتنش یک درد ، نگفتنش هزار درد داره،

دنیا روببین بچه بودیم بارون همیشه از آسمون می اومد،

حالا بارون از چشمهامون میاد،

بچه که بودیم همه چشمهای خیسمون رو می دیدن،

حالا که بزرگ شدیم هیچکس نمی بینه،

بچه که بودیم توی جمع گریه می کردیم،

بزرگ شدیم توی خلوت،

بچه بودیم همه رو اندازه ی 10 تا دوست داشتیم،

بزرگ شدیم بعضی هارو اصلا دوست نداریم،

 بعضی هارو کم،

بعضی ها رو بی نهایت،

بچه که بودیم اصلا قضاوت نمی کردیم، همه یکسان بودن،

بزرگ که شدیم قضاوت های بزرگ و غلط باعث شدن اندازه ی دوست داشتنمون تغییر کنه،

کاش هنوز هم بچه بودیم و همه رو اندازه ی 10 تا دوست داشتیم،

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم 1 ساعت بعد یادمون می رفت،

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون چند سال طول می کشه و دعواهامون یادمون می مونه آشتی نمی کنیم،

بچه که بودیم گاهی با یک تیکه نخ سرگرم می شدیم،

بزرگ که شدیم گاهی صد تا کلاف نخ هم سرگرممون نمی کنه،

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن یک چیز کوچیک بود،

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن چیزهای بزرگه،

بچه که بودیم درد و دلامون رو به ناله ای می گفتیم و همه میفهمیدن،

بزرگ که شدیم درد و دلامون رو به صد زبون میگیم و هیچ کس نمی فهمه،

بچه که بودیم توی بازیامون همش ادای بزرگترها رو در می آوردیم،

بزرگ که شدیم همش توی خیالمون برمی گردیم به کودکی.

« من می خوام برگردم به کودکی»

بچه که بودیم ، بچه بودیم،

بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچه هم نیستیم.......


روزمرگی
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

من شدیدا دچار روزمرگی ام . . . . .


صدای پا ...
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

این روزها تشخیص صدای پای مردها از صدای پای زن ها بسیار دشوار شده است!!!


وبلاگ جدید؟!!!!
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سلام. سلام.

یه وبلگ دیگه هم درست کردم که توش فقط شعرهای زیبایی رو که پیدا می کنم واستون می نویسم.

سعی می کنم که بهترین ها رو بنویسم.

با شعرای دیروز و امروز

خوب باشید

فعلا خدافیظی


ت خ م ی برای همیشه
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

همیشه حال همه ی ما خوب است

اما تو هیچوقت باور نکن...

 

پ ن تخمی : گاهی وقت ها زندگی آنقدر تخمی می شود که هیچ کاری نمی توان برای فرار انجام داد.

حتی نمی شود تحمل کرد.

مشکل من تخمی بودن زندگی نیست.

بلکه زیاد شدن این<گاهی وقت ها> است.

همین...


نبودن هایم...
ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فروغ فرخ زاد ، حسین پناهی ، حسین منزوی ، الیاس علوی

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

هرچند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

(فروغ فرخ زاد)

********

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

(فروغ فرخ زاد)

********

گل های بی رنگ

گل های بی بو

                     در یک صحرا خیال

در یک بهار بی گل

                   می رویند از خاک

چون بی رنگند - بی بو

ندارند هیچ باک

                  گلهای بی رنگ!

(شقایق احمدی)

********

سکوت پر از صداست

                پر از حرف و

                       نا گفته هاست.

پس...

          ساکت

                  خاموش.

(شقایق احمدی)

********

برای اعتراف به کلیسا می روم!

رو در روی علفهای روییده بر دیوار کهنه می ایستم

همه ی گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم!

بخشیده خواهم شد به یقین

علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند...

(حسین پناهی)

********

شب در چشمان من است

به سیاهی چشمانم نگاه کن

روز در چشمان من است

به سفیدی چشمانم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

به چشم های من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم

           جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت...

(حسین پناهی)

********

"طرح 2"

ای گنجشک آخرین شاخه

به دوردست ها نگاه کن

آیا هنوز کودکی می خندد؟

 

(الیاس علوی)

********

"بی برکت"

 

نه چون دیگر مردگان

که به خاک بر می گردند

               با تشریفاتی درخور

اول چشم هاشان را فراموش می کنند

بعد لب ها

دست ها

 

ما اما فسیل شدیم

                در چند ثانیه

خاکستر ما دودی بود

که هوای شب را آلوده کرده بود

و نسیمی که سیم های رابطه را...

#

فرق می کند

لذت خنجری در سینه

که تا اعماق کودکی به پیش می رود

گلوله عاشقی که به پیشانی ات فکر می کند.

فرق می کند

با بمبی که شانه های عزاداران را خمار می گذارد

#

بر کدام بدن

بر کدام جنازه نماز می خوانید

حتی پوکه ای نماند از استخوان مان

و موریانه ها خواهند گفت:

{چه مرده های بی برکتی!}

 

(الیاس علوی)

********

چه فرقی می کند

سواحل {مونته ویدئو} باشد

یا پشت خط نازی آباد

یتیمان جهان همیشه با یک لهجه سخن می گویند.

(مهدی وزیربانی)

********

درخت پیر باغ از گفتن خاطره خاموش است

گاهی درخت هم صدای تبر را عاشقانه گوش می دهد.

(مهدی وزیربانی)

********

دوستت می دارم

این اولین دروغ خداوند است

عزراعیل می داند.

(مهدی وزیربانی)

********

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

که جز ملال نصیبی نمی برید از من

خدا به نیمی از خویش و نیمی از ابلیس                    

در آن سپیده چه معجونی آفرید از من

زمین سوخته ام نا امید و بی برکت                         

که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز                    

در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما                       

بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر آئینه آئینه اید و من همه آه                          

عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من

نه در تبری من نیز بیم رسوائی است                       

به لب مباد که نامی بیاورید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی                          

چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست                    

شما که قاصد صد شانه بر سرید از من

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من                            

شما که با غم من آشناترید از من

(حسین منزوی)

********

پ ن: توی دستای تو باید

به سیگار هم حسادت کرد*

 

*از آهنگ ته سیگار. خواننده: رستاک


فریدون و فروغ عزیز
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فروغ فرخ زاد ، فریدون فرخ زاد ، خزان ، گور

به یاد فریدون فرخ زاد عزیز که بی نظیر خوند این شعر فروغ رو. روحش شاد.

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستان غبار آلود و دود

یا خزانی خالی ازفریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها دیروزها

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

میرسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

ترس بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامن گیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمراه می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

********

پ ن: هر روز تکرار روز قبل است که با چاشنی های جدید سرو می شود . . .


مداد رنگی
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فروغ ، حسین پناهی ، شعر ، شاعر

از فروغ . . .

شاعر بودن یعنی انسان بودن.

بعضی ها را می شناسم

که رفتار روزانه شان

هیچ ربطی به شعرشان ندارد.

یعنی وقتی شعر می گویند, شاعرند

بعد تمام می شود,

دو مرتبه می شوند

یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود فقیر!

خوب من حرف های این آدم را قبول ندارم.

من به زندگی بیشتر اهمیت می دهم

و وقتی این آقایان مشت هایشان راگره می کنند

داد فریاد راه می اندازند,

-یعنی در شعرها و مقاله هایشان!-

من نفرتم می گیرد

و باورم نمی شود که راست می گویند.

می گویم نکند فقط برای یک بشقاب پلوست

که دارند داد می زنند...

********

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانع اند

و اندکی سکوت...

                                     حسین پناهی عزیز

********

پ ن: و امروز مداد سفیدی که می خواهد سیاه شود!


ابله محله
ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ابلیس ، دریا ، ژه

مسیر خانه ات را از حافظه ی کفشهایم پاک کردم

********

اگر دریا باشیم

تمامی نداریم

بیا تنها قطره ای باشیم

بیا دریا نباشیم

تا تمام شویم . . .

********

من روزها به دیدن ابلیس می روم

شبها دلم برای خدا تنگ می شود.

********

پ ن : و امروز "ژه" چند مرتبه از کنارم رد شد!   ( ١۶/٠۴/١٣٨٩ )


معجزه!
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اخوان ثالث ، معجـزه ، جنون ، پوپک

. . .

و من

در انتظار معجزه ای که رخ نخواهد داد!

********

تو چه دانی که پس از هر نگه ساده ی من

چه جنونی

چه نیازی

چه غمیست

یا نگاه تو که پر از عصمت و ناز

بر من افتد چه عذاب و ستمیست

دردم این نیست

ولی

دردم این است که من بی تو دگر

ازجهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم

آهواکم

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم.

                                                             اخوان ثالث

********

پ ن : حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن


اهدای عضو
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

واحد پیوند دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی شهید بهشتی

ثبت نام در سایت اهدای عضو (بیمارستان دکتر مسیح دانشور) 

به منظور پر کردن کارت اهدا می توانید روی دکمه signup کلیک کنید


شب
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

                                        شب در خاموشی

                          چراغهایی که مدام به انتها می رسند

                               چراغ دیگری روشن می کنم.


در
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فروغ فرخ زاد ، حسین پناهی ، زاهد

سلام,

خداحافظ!

چیزی تازه اگر یافتید,

بر این دو اضافه کنید

تا بل

باز شود در گم شده بر دیوار . . .

 

جسین پناهی

**********

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

 

فروغ فرخ زاد


خواب خواب خواب
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فروغ ، دوست ، خواب ، ساقی

چه زیباست

خواب آشفته دیدن

زمانی که میدانم

در آرامش کامل خوابیده ای....

*********

این رو هم ساقی تو دفترم نوشته . نمیدونم از کیه!

مثل کبریت کشیدن در باد

دیدنت دشوار است

من که به معجزه ی عشق ایمان دارم

می کشم

آخرین دانه ی کبریتم را

**************

پ ن : این روزها بهترین دوست و همراهم فروغ و بودن در کنارش است.


....
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

به سراغ من اگر می آیی

البته اگر می آیی

دیگر نه یا . . .


 
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، خاتون

سلام سلام.

بالاخره پیدا کردم شاعر دو بیت شعری رو که تو پست قبلی نوشته بودم.

البته شعر کاملش رو هم واستون گذاشتم.

****

وقتی سکوت دهکده فریاد می شود

تاریخ از انحصار تو آزاد می شود

تاریخ یک کتاب قدیمی ست که در آن

از زخمهای کهنه من یاد می شود

از من گرفت دختر خان هرچه داشتم

تا کی به اهل دهکده بیداد میشود؟

خاتون! به رودخانه ی قصرت سری بزن

موسی دل من ست که نوزاد می شود

با این غزل به ملک سلیمان رسیده ام

این مرد خسته همسفر باد می شود

ای ابروان وحشی تو لشگر مغول!

پس کی دل خراب من آباد می شود؟

در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است

آدم به چشم های تو معتاد می شود

آرش پورعلیزاده.

***

پ ن: ضمنا" میخواستم اگه کاریزی عزیز اجازه بدن به همسایگیشون برم.

آخه چند وقتی که به فکر نقل مکان افتادم و دنبال جا میگشتم.

فعلا خدافیظی


....
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: اعتیاد ، معتاد ، چشم

در چشم تو هزار مزرعه خشخاش تازه است

آدم به چشمهای تو معتاد میشود


قاصدک
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قاصدک ، فروغ

آهسته دور می شوی

قاصدک

چسبیده به کف کفشت

و آرزوهای من

له شده

(زهرا خانی)

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست.

****

پ ن 1: قاصدک رو تو روزنامه ی همشهری دیدم.

پ ن2: دو مورد شعر 'پرنده مردنی ست' از فروغ میخواستم بگم که روی قسمت 'دلم گرفته است' خیلی تا'کید دارم. همین.

راستی سلام!

خدافیظی.

همتونو خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم.

محزون.


باد ما را با خود خواهد برد
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

آنچنان دلتنگ گشته ام که نمیدانم چه کار کنم!

خودم را حبس میکنم.در خودم. در مغزم.در فکرم.

می خندم و می خندم.آن قدر می خندم که سرانجام به گریه می انجامد.

به کجا میروم؟ به کدامین ره پای گذاشته ام؟ گناهم.اشتباهم چه بود که اینقدر تنها شده ام؟ جواب هیچکدام را نمیدانم! فقط میدانم که هیچوقت نخواسته ام که به این نقطه برسم.

دیگر حتی کسی را برای درد دل کردن ندارم.تمام بغض های گلویم را به سختی در خودم فرو میبرم.

اکثر موهایم سپید شده اند.

این سیگار لعنتی هم زندگی مرا نابود کرد.زندگی؟!!!

نمی دانم چندمین بار است که آرزو میکنم که ای کاش نبودم.نمی آمدم.می ماندم.

این روزها بهترین کاری که انجام می دهم پنهان کردن اشکهایم از مادر است.آخر خیلی دل نازک است.

می ترسم خدای نکرده اتفاق بدی برایش بیوفتد.

خودش به اندازه ی کافی غم و غصه دارد.جدیدا هم که این دردهای لعنتی امانش را بریده اند.اما باز هم اعتراضی نمیکند.همان بهتر است که اشکهایم را پنهان کنم.

شب بیداری هایم همچنان ادامه دارند.برای چه؟نمی دانم!

چقدر خوب می شد که زمان به عقب برمی گشت و ثابت می ماند.به 5 یا 6 سال پیش.به نظرت خواسته ی زیادی است؟

شده ام مرده ی متحرکی که فقط دروغ می گوید.و بیشتر از همه به خودش و این تقریبا خیلی درد ناک است.

راه می روم.دروغ می گویم.

می خورم.دروغ می گویم.

می خوابم.دروغ می گویم.

می کشم.دروغ می گویم.

می گریم.دروغ می گویم.

می خندم.دروغ می گویم.

می میرم.دروغ می گویم.

راستی مگر مرده ی متحرک هم می میرد؟

دوستی ها هم طعم تلخ عسل به خود گرفته اند.بی حس ام میکنند.

می ترسم این نگفتن ها از یک جایم بزنند بیرون و همه بفهمند.

اما چه را بفهمند؟ مگر نمی گویم که دیگر هیچ کس حرفهایم را نمی فهمد؟

آری.هیچ کس نمی فهمد.حتی ادای فهمیدن را هم در نمی آورند.پس ترسی هم وجود ندارد.

حتما خواهند گفت که به خاطر کشیدن سیگار است که اینگونه شده ام.

اما شما بدانید که به این دلیل نیست.اینها دردهای انباشته شده در دلم هستند که به این شکل خود را نشان داده اند.

اگر دست خودم بود و می توانستم چند وقتی خودم را در تیمارستان بستری می کردم.شاید آنجا کسی باشد که بفهمد.

یا حداقل ادای فهمیدن را در بیاورد.

آخ که چقدر دلم می خواهد یکنفر به حرفهایم گوش کند.در و دیوار و وسایل اتاقم مو به مو حرفهایم را حفظ کرده اند.مخصوصا سه تاری که به تازگی وارد زندگی ام شده است.

حرفهایم که پایانی ندارند.اما فکر میکنم که همین مقدار برای اینبار کافی باشد.

به هر حال عذر میخواهم که با آشفته گویی هایم سرتان را درد آوردم.

## راستی از سیدوی عزیز از صمیم قلب تشکر میکنم که تنهایم نگذاشته اند و امیدوارم که همینطور هم بماند.

# از تمام کسانی هم که در این مدت من رو در پا بر جا نگه داشتن این وبلاگ همراهی کردند تشکر میکنم و امیدوارم که هر کجا که هستند خوب و خوش و سلامت باشند.

 

پ ن : هنوز هم شدیدا معتقدم که ( مرغ زیرک گر به دام افتد تحمل بایدش )

 

فعلا خدافیظی

محزون.


یادمان باشد . . .
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

ما مقدس آتشی بودیم

بر ما آب پاشیدند

آبهای شومی و تاریکی و بیداد

آتشی که آب می پاشند بر آن

می کند فریاد

من همان فریادم

آن فریاد غم

بنیاد هرچه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود

من نخواهم برد این از یاد

که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند...

محزون


← صفحه بعد